تبليغاتX
ریحان سبز

نوا

خشک سیم و خشک چوب و خشک پوست

از کجا می آید این آوای دوست ؟

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت   توسط غلامرضا  | 

من و ماما و گل سرخ

ببینید :

اینجا یکی از دشت های سرپل است.سرشار از گلهای سرخ و سفید و ارغوانی

امسال سال خوبی و خرمی است.می دانم... میدانی ؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت   توسط غلامرضا  | 

بهار با یار خوش است

تا سر زلف تو در دست نسیم افتادست ....

- نوروز را و بهار را با همه طراوت و زیبایهایش را به شما و همه وطنداران عزیزم تبریک می گویم.

- نمی دانم چرا فکر می کنم هر کسی که نامش نوروز است یک آدم بیکار و الاگشت است ...

از نام نشاندن نوروز بر روی آدمها اصلا خوشم نمی آید.

- خیلی دوست دارم نام پسرم ناصر باشد.شما هم برایم دعا می کنید؟

خدایا در سال نو و همیشه از تو جان جور - وقت خوش و نام نیک می خواهیم... (دعای پدر کلان خدا بیامرزام )

+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین 1388ساعت   توسط غلامرضا  | 

باتلاق عیقش !

زیاد دست و پا نزن ...!

تو مال منی من مال تو .همین

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت   توسط غلامرضا  | 

 هر دری تخته ای داره و هر ستاره ای ستاره همزادی !...همه دنيا دست به دست هم می دن و در به تخته می رسه و ستاره به ستاره !‌ ... تمام ... دوستت دارم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت   توسط غلامرضا  | 

ای بابا!

این وبلاگ هم حسابی خاک گرفته ها ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت   توسط غلامرضا  | 

بعد از این تا زنده باشم...

 

دیگران سرمست در آغوش جانان خفته اند    آنکه بیدار است هر شب مرغ شبگیر است و من

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت   توسط غلامرضا  | 

کوچ کشی

این هم من هستم فعلا:

www.khanefh.com

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت   توسط غلامرضا  | 

Come on ...

 

  • هميشگي ترين من لاله نازنين من
                                          بيا که جز به رنگ تو دگر سحر نميشود
    فکر رسيدن به تو فکر رسيدن به من
                                          از تو به خود رسيده ام اين که سفر نميشود
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت   توسط غلامرضا  | 

گل من...


 

ناخنم گل انداخته است،می گویند پیرهن می گیرم؛پیراهنی به رنگ محبت...

 این روزها هوا خنک ومرطوب است.هوای کابل مطبوع است اما حس و حال تنفس نیست.در باغ بابر نمایشگاه نقاشی و خطاطی برگزار شده و دخترکان با لهجه کابلی برایمان آثار را تشریح می کنند..قدم به قدم همراه می شوند تا جایی که تعجب می کنم...

مهندس سر صنف هستم باز برایت زنگ میزنم؛ها ها ها خداحافظ

سایت ما مشکل دارد ، ایمیلهایمان باز نمی شود....

تا به حال چندین بار اتفاق افتاده است که می روم سراغ مشکل اما به محض رسیدنم هیچ مشکلی یافت نمی شود و همه چی خوب کار می کند و من می مانم و صرف یک استکان چای سبز....

اینترنت این روزها "گد و ود" شده است ؛و من دلتنگ تر مانده ام..

واسه دوست داشتنت، طاقتم دیگه بیشتر از اینا نیست ... می کشی ام آخر .میدانی؟خوشحالم.خیلی خوشحالم که تو را دارم؛ که تعلق به تو دارم...

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1387ساعت   توسط غلامرضا  |