تبليغاتX
ریحان سبز

ریحان سبز

حضور

 

                                 ميلاد امام رضا (ع) مبارك باد.

واسه شفاعت اومدم به حوض آب و آینه       شوق زیارت شما، تمام حاجت منه

میلاد امام رضا (ع) مبارک باد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت   توسط غلامرضا  | 

باران عشق

 

  • وقتی که داره بارون می باره ، برو زیر بارون.

        هر چند تا دونه بارون که گرفتی تو منو دوست داری

       هر چند تا هم که نتونستی بگیری، من تو رو دوست دارم.

با اینکه می دونم این جمله فقط یه چیز ! هست ، ولی عجیب ، غریب است.

  • خوشحالم که کلمه " خرمستی " هنوز از کلمات اصیل دری هست. و این فرصت گهگاه دست می دهد تا به این شیوه سیر و سلوک کنم.

اولین باران پاییزی هم بارید و هوا جان میدهد برای تنفس عمیق.

  • می خوام از این به بعد آخر جملات و کلمه ها علامت تعجب ( ! ) نذارم.

چون به نظرم هیچ چیزی عجیب نیست.کاملا طبیعیه.

  • و آخر اینکه : " گلها ، همه آفتابگردانند. "
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت   توسط غلامرضا  | 

اگر مگر یوخده !

آخ خدا ! چاکرتیم و از این حرفها!

در ادامه مسیر زندگی و در این نیمه ی راه ! می خوام خودم رو بتکانم، تکاندنی!

اومد لب بوم قالیچه تکون داد   *   قالیچه خاک نداشت، خودشو نشون داد

ننه گفته شب اومدی خونه چند تا نون تافتون هم بگیر.باشه چشم.

نمیخوام بیشتر از این وقتم رو تلف کنم.چرا که یکی از بچه محلهای شکسپیر گفته:

"اگر وخت رو تلف کنید یه وختی میرسه که چی داداش؟وخت شوما رو تلف میکنه" و می تکونه!

د بزن اون زنگ رو ،دستم سوخت.

ببخشید با شما نبودم.یه پشت خطی دارم . بعدا تماس میگیرم...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت   توسط غلامرضا  | 

میم و نون

عیشق اسط و آتش و خون

داق عصت و درد دوری

کی می توان نهفتن ، کی می توان صبوری،

عاقبت به این نتیجه رسیدم که هر چیزی بی سیمش خوبه،.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت   توسط غلامرضا  | 

Oh!My God!

 

من پیغمبر نیستم ...!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت   توسط غلامرضا  | 

ArEzOoMe 1

امروز از اون روزایی هست که آدم دلش میخواد اصلا از پشت پنجره بیرون نیاد.و فقط یه گوشه کز کند و جم نخوره. یه وقتهایی داشتن یک عدد مداد رنگی بنفش آرزوم بود! تا بتونم یه رنگین کمان هفت رنگ بکشم. همیشه هم موقع نقاشی رنگین کمان این شعر رو تکرار می کردم که: 

             رنگین کمان چند رنگه ؟ هفت رنگه ، قشنگه...

و خیلی ساده به این آرزوم رسیدم چرا که رنگ بنفش از ترکیب قرمز و آبی بوجود می آمد...

  • در دفتر نقاشی ام رودی پر از گل می کشم

       یک آسمان، رنگین کمان ، بر روی آن پل می کشم

حالا هم میخوام از زیر این رنگین کمان رد بشم. چون شنیدم هر کی از زیر رنگین کمان رد بشه به آرزوهاش میرسه. امروز آرزوی من یه رنگ دیگه است !

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت   توسط غلامرضا  | 

مستی و راستی!

 

وقتی که مثل شراب، مست مستم میکنی ...

تازه مي فهمم كه كي ام!

وقتي كه مثل انار سرخ سرخم مي كني ...

تازه مي فهمم كه چقدر خام ام !!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت   توسط غلامرضا  | 

پاییزانه !

بی تو چراغ خانه ی من سرد میشود

               برگ درخت باور من زرد میشود

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت   توسط غلامرضا  | 

به مناسبت روز دختران! (تولد حضرت معصومه "س" )

نامه چارلي چاپلين به دخترش جرالدين، هنگام ورود او به عرصه هنر

 

من چارلي هستم! من دلقك پيري بيش نيستم. امروز نوبت توست، من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصيدم و تو در جامه حرير شاهزادگان مي رقصي.اين رقص ها و بيشتر از آن، صداي كف زدن هاي تماشاگران گاه تو را به آسمانها خواهد برد، برو! آنجا هم برو! اما گاهي نيز به روي زمين بيا و زندگي مردمان را تماشا كن، زندگي آن رقاصان دوره گرد كوچه هاي تاريك را كه با شكم گرسنه مي‌رقصيدند و با پاهايي كه از بينوايي مي‌لرزد، من يكي از اينان بودم . جرالدين! در آن شب هاي دور قصه ها با تو گفتم، اما قصه خود را هرگز نگفتم، اين داستاني شنيدني است. داستان دلقك گرسنه اي كه در پست ترين محلات لندن آواز مي خواند و مي‌رقصيد و صدقه جمع مي‌كرد، اين داستان من است، من طعم گرسنگي را چشيده‌ام، من درد بي خانماني را كشيده‌ام و از اينها بيشتر، من رنج حقارت آن دلقك دوره گردرا كه اقيانوسي از غرور در دلش موج ميزد، اما سكه صدقه رهگذر خودخواهي آن را ميخشكاند؛ احساس كرده ام، با اينهمه من زنده ام و از زندگان پيش از آنكه بميرند نبايد حرفي زد.

با همين نام بيشتر از چهل سال مردم روي زمين را خنداندم وبيشتر از آنچه آنان خنديدند خود گريستم.

گاه به گاه با اتوبوس يا مترو شهر را بگرد، مردم را نگاه كن، زنان بيوه و كودكان يتيم را نگاه كن و دست كم روزي يك بار با خود بگو:" من هم يكي از آنها هستم." آره تو يكي از آنها هستي دخترم! نه بيشتر!

هنر پيش از آنكه دو بال پرواز به انسان بدهد، اغلب دو پاي او را نيز ميشكند.

هميشه وقتي 2 فرانك خرج ميكني، با خود بگو سومين سكه مال من نيست، اين بايد مال يك مرد گمنام باشد كه امشب به يك فرانك نياز دارد. اگر از پول و سكه با تو حرف ميزنم براي آن است كه از  نيروي فريب و افسون اين بچه هاي شيطان خوب آگاهم، من زماني دراز در سيرك زيسته ام و هميشه و هر لحظه به خاطر بند بازاني كه از ريسماني نازك راه ميروند نگران بوده ام،اما اين حقيقت را با تو بگويم:

دخترم! مردمان روي زمين استوار بيشتر از بند بازان روي ريسمان نااستوار، سقوط مي كنند.

 شايد شبي درخشش گرانبهاترين الماس اين جهان تو را فريب دهد. آن شب اين الماس ريسمان نا استوار تو خواهد بود و سقوط تو حتمي است.

خون من در رگهاي توست و اميدوارم حتی آن زمان كه خون در رگهاي من مي خشكد، چارلي را؛ پدرت را؛ فراموش نكني. من فرشته نبودم اما تا آنجا كه در توان من بود، تلاش كردم تا آدم باشم. تو نيز تلاش كن حقيقتا آدم باشي.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت   توسط غلامرضا  | 

علافی هم عالمي داره ...

يه بعد از ظهري كه حس می کنی روح ات خاك گرفته!

يه دوربين ديجيتال  GB 2 ،  mega pixel 7 دستت و چليك چليك ، چپ و راست از عالم و آدم و بي جان و جاندار عكس بگيري و دست آخر هم هيشكي بهت نگه بالا چشت ابرو هست و مثلا چرا از ناموس من ! عكس گرفتي و تو رو با يه توريست خارجي! اشتباه بگيرن. و باور کن اصلا از متلکهای نوع روزهای هفته! هم خبری نيست.

از سنگفرش خشن دانشكده محيط زيست كه شروع مي‌كنم به جارو كردن تصاوير! ميرم و ميرم تا سنگفرش لطيف كنار خيابون وليعصر و گلهاي زيباي داوودي پارك دانشجو .بعد به طرف بالا سر می خورم تا برسم به بلوار دوست داشتني كشاورز با اون ساختمون 17 طبقه وزارت كشاورزي (كه يكي از دوستان اونو از خطر چپ شدن نجات داد!) و درختچه هاي سرو و حوض و صندليهای پارك لاله و غروبا و جوونا و دست تو دستها و صداي خنده ها و تبِ عشقِ توي دلا و درختاي سدر و اقاقيا

آش با كشك و نعناع داغ خوشمزه ی بوفه ها و 

باز سنگفرش و پياده رو خيابون كارگر تا برسم به بيمارستان قلب و پل گيشا و

چند تا گل مارگريت توي گلدان كنار پله برقي پارك رفتگر.باز ميرم بالا و

 پارك گفتگو و مجسمه آزادي و  آزادي مجسمه و آزادی مجسم !

 واي كه اينجا آخرشه . آخر آخرش.

 تنها جايي كه در این شهر شب ش از روزش بهتره . و میشه رو یه نقطه راه رفت. دوید.غلطت زد.چرخید و عکس انداخت.بی آنکه تعادلت از این اوضاع بهم بخوره !همش در یک نقطه ! بالاترین نقطه این پارک.

با يهMP3 Player  توي گوش كه در تمام اين مسير همش آهنگ " اي نازنين " داريوش رو تكرار كند و  آدامس موزي ای كه جويده مي شود ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت   توسط غلامرضا  | 

اطلاعنامه !

 

تا  گل غربت نرویاند بهار از خاک جانم
با خزانت نیز خواهم ساخت خاک بی خزانم

 

به اطلاع عزیزان علاقمند می رساند که وبلاگ

ریحان     http://reyhaan.blogfa.com

به آموزش گل و گلکاری و پرورش سبزیجات با سبک جدید
و پرسش و پاسخ در این زمینه
می پردازد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت   توسط غلامرضا  | 

بدون شرح !

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت   توسط غلامرضا  | 

وقتی که او بخواهد...

وقتی که او بخواهد به همین سادگی که می خوانی روی می دهد:

- یک روز که از کار بیابان به طرف خانه مان می آمدم ، یک عدد اتوبوس را دیدم که از خیابان اصلی روستا به سمت جاده می رفت.

یک عدد بچه محل مهربان ! را هم دیدم که پنجره اتوبوس را باز کرد و داد زد:

" غولام ریضا! بیا کی بوریم کربلا!"

دست تکان دادم و لبخند زدم و داد زدم:

" خو زودتر موگوفتی ، قد از ای حال و روز پر از خاک کی نمو شه!"

جلوتر دیدم که یک عدد پیرمرد که یک عدد گونی پر از علف بر پشت و یک عدد داس در دست داشت ، گونی و داس را یک گوشه در کنار خیابان روستا گذاشت و سوار شد و رفت کربلا ! بی هیچ مقدمه ای و با دنیا دنیا اشتیاق...

- وقتی که او بخواهد به همین سادگی که می خوانی روی می دهد:

.

.

.

.

بی هیچ مقدمه ای و با دنیا دنیا اشتیاق...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت   توسط غلامرضا  | 

د+ی+د+ن . ی+ا . ن+د+ی+د+ن مساله این است..

وقتی که چیزی رو نمی بینیم دلیل نمیشه که نیست.

می گی نه؟

از این * تا اون * رو  select می کنی؟

*

اگر تنها ترین تنها شوم ، باز هم خدا هست.

او جانشین تمام نداشته های من است...

*

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت   توسط غلامرضا  | 

ملاقات در شب مهتابی

امشب با مرگ قرار ملاقات دارم،

وعده ی ساده ای است،

در حالی که در زیر نور ماه مزرعه ام را آب می دهم،

با هم چای می خوریم،

و راجع به کشت و کارهایمان با هم حرف می زنیم.

در این چند روز آخر مانده به امروز

آرامش دردناکی وجودم را در بر گرفته

می خواهم از او بپرسم:

حال پدر بزرگ چطور است؟

مادر بزرگ چی؟ محمد رضا چه کار می کند؟

و اگر خوش اخلاق و خندان بود بپرسم:

نوبت من کی می رسد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت   توسط غلامرضا  | 

خطا

  

اگر چه در مرام تو خطاست نظر به سوی من

       برای شادی دلم،خطا کنی چه می شود ؟

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت   توسط غلامرضا  | 

ضربالمثل!

روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید

حالیا چشم جهانی نگران من و توست

این روزها دارم فکر می کنم که چقدر وقت برای کارهایی که می خوام به سرانجام شان برسانم کم دارم.

اما یه ضرب المچل ! می گه :

یه فیل رو چه طوری می خورن؟

          لقمه لقمه

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت   توسط غلامرضا  | 

آخر حرف عشق

غنچه با دل گرفته گفت

 زندگي

لب زخنده بستن است

گوشه اي درون خود نشستن است

گل به خنده گفت

زندگي شكفتن است

با زبان سبز راز گفتن است

 گفتگوي غنچه و گل از درون باغچه باز به گوش مي رسد

تو چه فكر ميكني

 كدام يك راست گفته اند

يادش گرامي باد...

من فكر مي كنم گل به راز زندگي اشاره كرده است

هر چه باشد او گل است

 گل يكي دو پيرهن بيشتر از غنچه پاره كرده است...              "قيصر امين پور"

گر كه صد منزل فراق افتد ميان ما و دوست    همچنانش در ميان جان شيرين منزل است

  • آخر حرف عشق , تازه اول اسم قیصر است ...

درگذشت استاد قيصر امين پور را به همه دوستان تسليت مي گويم.يادش گرامي باد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت   توسط غلامرضا  | 

نغمه

 

- نغمه ي تنهايي يك مرد ، ترانه اي است كه هر كس طاقت و لياقت شنيدن آن را ندارد...

(سريال خانه سبز)

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت   توسط غلامرضا  | 

زمستان

هوا داره كم كمك سرد ميشه. از اين به بعد كشاورزها از شبهاي صاف و مهتابي مي ترسند!

چون در اين شبها احتمال اينكه گياه هاي تازه سبز شده و ريحان سرما ببينند و از سرما سياه و خشك شوند خيلي زياد است.

پاييز فصل اسفناج است.فصل جعفري و شويد و گشنيز و شاهي و شنبليليه هم هست.

كلم و كاهو و شلغم و چغندر لبويي و قندي هم کم کم به مرحله برداشت مي رسند..

ولی تابستانها اوج رويش ريحان است.

حالا بايد براي زمستان آماده بشوم. سر سفره ،سبزی خوردن با ریحان باید باشد.

تو فكر يك گلخانه ام. گلخانه اي براي ريحان سبز و معطر.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت   توسط غلامرضا  | 

خاطره ي يك (اسم )

9-10 ساله بودم. اواخر تابستان بود و ما تازه به يه محله جديد نقل مكان كرده بوديم.و همبازي هم نداشتم.

يه روز كه بچه هاي كوچه فوتبال بازي مي كردند و یه يار! كم داشتند به من گفتند كه بيا بازي و برو گلربان!(همان دروازه بان ) باش.

خلاصه گرم بازي بوديم  ، كه يه اسم جديد به گوشم خورد! -كامران- و تا اون روز يه همچين اسمي رو نه خونده بودم و نه شنيده بودم .اسم يكي از بچه هاي تيم ما بود.

بعد همون پسره به من گفت كه: پاس بده !

من هم در حالي كه توپ كاشته رو مي خواستم شوت كنم هر چی فکر کردم اسمش یادم نیامد یکهو داد زدم: "بگير رامكال "

كه ديدم جمعيت از خنده منفجر شدند؛ و شروع به مسخره كردن جناب رامكال كردند.

آخه خدايي كم شبيه به اون جانور راكون كارتون استرلينگ هم نبود.

جناب رامكال هم صاف اومد طرف من و از يقه من گرفت و گفت :" يادت باشه اسم من كامرانه نه رامكال" .

 بعد كه تو مدرسه با هم همكلاس شديم فهميدم اسمش " كامرانه " و فاميلش هم " پاك صفت "

ولي از اون به بعد فقط من تو كوچه مون بین همبازیها بهش ميگفتم كامران!

  

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت   توسط غلامرضا  | 

زندگی

هر روز کمی عشق

                   کمی نان

                       و کمی آرامش

 برای داشتن دنیا دنیا خوبی

 کافی نیست ؟!

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت   توسط غلامرضا  | 

از چای سبز تا سبزی قرمه...

زير سقف مهرباني

فرصت بوسه چی داغ است ...

نازنينم! براي اين خسته

چاي سبز سرد بيار

با قند داغ  و كمي نقل خسته اي !

.

 

جلوي آينه روبرو با خودم می ایستم .

از ديدن قيافه ام خند ه ام مي گيرد..

با اين موهاي سيخ سيخي ، با خارپشت مو نميزنم!

.

 

پاييز فصل اسفناج است.

اسفناج ملات قرمه سبزي است.

قرمه سبزي بي شنبليله خيلي شيرين مي شود و اصلا مزه ندارد.

ياد وقتهايي مي افتم كه ماما(دايي)يم تازه ازدواج كرده بود و كل يوم خانه تنها خواهرش - كه مادر من است- بودند.

قرمه سبزي براي من بوي اين وقتها را ميدهد:

دايي - جواني - عروسي- رقص و قرت قرتك – دايره زدن- سر چيلي

وقتهاي مهمانيهاي فاميلي و شب نشينيهاي بعد از آن كه هنوز تلويزيون سياه و سفيد فراگير! نشده بود.

چه برسد به اين سريالها...

آخ كه چقدر تنگه دلم

براي اون شبامون

كاشكي كه اون عشق بشينه

دوباره تو دلامون

چه مي شود بازهم به روزهاي گذشته برگرديم؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت   توسط غلامرضا  | 

1...2....3...

دوستم محمد امين ميگه :

Word by Word, The Book is made...

حالا می خوام تا آخر امسال ۲ تا کتاب بنویسم:

1. گل و گلکاری در افغانستان (با تصاوير و متن كاملا اوريجينال )

2. راهنمای بهبود روابط میان انسانها ( جمع آوري مطالب بدون دخل و تصرف )

فعلا اين دومي بدجور تركونده ....!

تا الان دقيقا 4 نسخه اش رو  پيش فروش كردم!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آبان 1386ساعت   توسط غلامرضا  |