۱- دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند از گوشه ی بامی چو پریدیم ، پریدیم ...
بیا کی بوریم به مزار وا وا دلبر جاااااااااان سيل گل لاله زار واوا نفس جااااااااااااااااااااااان
Please Repeat This ! ...
۲- من : چطوري بچش؟
يه رفيق نيمچه مشهدي : ميذگره يره ...
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت   توسط غلامرضا
|
تق تق تق ، بر در زد ، کفشهامو پوشیدم...
اگه میم مشکلات رو برداریم ، میشه شکلات... به همین سادگی ، به همین خوشمزه گی.
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت   توسط غلامرضا
|
1- دیدن یک عدد دانش آموز پیش دبستانی هنگام تعطیل شدن از مدرسه و دویدن به طرف پدر مادرهایشان چقدر لذت بخش است. آدم رو یاد وقتهایی می ندازه که میری گاو داری و یکی از اون گوساله هایی که از شیر مادرش بنا به دلایلی ! محروم شده و تو مجبوری هر نوبت با پستانک شیرش بدی ، می آد طرف ات و خودش و پوزه اش و بهت می مالونه.!!!!!!!
2- دخترک 200 تومنی رو میده بهم و می گه : آقا همشو تره بدید. من با تعجب می پرسم : " همشو تره می خوای؟ " میگه : آره .می پرسم: تره خالی خالی ؟
میگه : نه ! اگه یه خورده پر باشه بهتره ! 
3- کجا ؟ مگه نمی دونی اگه حتی 1 دقیقه هم دیر کنی استاد کلاس رات نمی ده ؟
- شما پسرها رو راه نمی ده ! تا اونجا که من میدونم این استاد خودش دختر نداره . ماه ها! رو راه می ده.هه هه ه ه ه ه ه ه....
خلاصه ! قیافه توهم رفتش بعد 2 دقیقه دیدن داره.. اون بدتر از من ......... شد.
1- ببر 2- شیر 3- فیل 4- یک موجود سه حرفی دیگه!
4- از اون بالا می آد یه دسته کفتر یکی از اون یکی MakeUp ها بهتر
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت   توسط غلامرضا
|
قال پیر بی پیر :
بگذرد این روزگار تلخ تر از زهر * بار دگر روزگار چون شکر آید
به قول قیصر :
این روزها که می گذرند ، شادم
این روزها که می گذرند ، شادم!
شادم که این روزها می گذرند...
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت   توسط غلامرضا
|
لیوان - کاغذ A4 - گوشی موبایل - گل خشکیده - میز آبی باحال- لام کم مصرف - یک دمپایی سر پاره - بوی نان خشکیده و کپک زده - خمیر دندون - مجله همشهری جوان - کاپشن سفید گل آلود- پمپ موتور آب - کاغذ دیواری - پرده ی قشنگ - یه دسته گندم - پرچم افغانستان - تابلو - ساعت دیواری مربع شکل - گر گر بخاری گازی - کمان و تیر - بسم الله - سه راهی و پریز - خرناسه های زمستانی پدر- روان نویس سبز خودم - داداش کوچیکه - مهر - قفسه - یه لیست از تمام جوانهای فامیل - عینک - ساعت - دفتر - خلوت - کارت عابر بانک و مترو و تلفن و سوخت - فیش آب و برق و گاز و موبایل و تلفن و خلافی خودرو - پاکت نامه و تمبر - مشمپا - چوب لباسی - دعوای همیشگی گربه های داخل کانال کولر - گلهای آنتوریوم سرخ جشن فارغ التحصیلی - تلویزیون رنگی " وای وا "!! با کنترلی بدون درپوش باطری - بوق ماشینهای خیابون - فرغون - موترسایکل - چوب کبریت خیس - خارش سر - مسواک - خط کش مدرج فلزی - کتری یا کرتی - دستمال کاغذی - قلک پول - تانیسته های راه راه جلو در - نیشخند - خفه! دارم می نویسم ! - آها ساعت کوکی یادگار پدر بزرگ دوستم -
همه اینها بی سرو صدا الان از ذهنم رد شدند. ولی من هیچ کدوم رو ندیدم.
نمی دونم بعضیها چرا عادت دارند اول خط آخر نامه یا SMS رو می خونند!! مثل الان که اون بالاییها رو نخونده اومدی سر این خط . 
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت   توسط غلامرضا
|
دیروز با چند نفر از برو بچ زیر باران زیاد و توی ترافیک زیاد زدیم رفتیم کجا؟
دربند و سربند
اینقدر زیاد بالا رفتیم و رفتیم تا به برفهای زیاد سر کوه ها رسیدیم . جای شما زیاد خالی ، خیلی شلوغ بود.
زیاد توصیه میکنم شما هم در یکی از این روزهای سرد برید اونجا. اصلا زیاد از سرما نگرانی نداشته باشید. سرما و سختیش زیاد که باشه فقط یه ربع اولشه. بعد خودتون خود به خود گرم میشید و از زیادی گرما کاپشن و بادگیرهاتونو در می آرید تا زیاد عرق نکنید. زیاد هم لازم نیست خرج کنید. خطش هم همیشه ماشین داره و زیاد توی راه نمی مانید.
زیاد حال میده آدم بالای کوه و زیر بارون ترانه " زیر باران " امید رو به طور زنده گوش کنه!!
باران می بارد امشب ، دلم غم دارد امشب،
آرام جان خسته ، ره می سپارد امشب
در نگاهت مانده چشمم ، شاید از فکر سفر برگردی امشب ،
از تو دارم یادگاری ، سردی این بوسه را پیوسته بر لب
کی رود از خاطر من ....
بچه ها مچکرم ....
خیلی زیاد.
+ نوشته شده در شنبه هفدهم آذر 1386ساعت   توسط غلامرضا
|
چیزی که این روزها باهاش دارم حال میکنم اینه که:
مدد ز غیر تو ننگ است یا علی مددی...
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت   توسط غلامرضا
|
رفیقان بر سه قسم اند ار بدانی
زبانی اند و نانی اند و جانی
به نانی نان بده از دربرانش
محبت کن به یاران زبانی
ولیکن یار جانی را نگه دار
برایش جان بده تا می توانی
از یک شعار ایرانسل خیلی خوشم میاد:
بعضی چیزا یه عمر اعتبار دارن مثل شارژ ایرانسل!
خط ۹۱۲ اگرچه میلیون هم بیارزه اما همینکه قبضشو سر موقع نپردازی قطع میشه و آبروتو جلو دوست و دشمن می بره!
بعضی از دوستان دوران زندگی آدم هم مثل همین خط ایرانسل می مونه که هیچ وقت اعتبار آنها تمام نمیشه اگرچه هیچ پولی در بساط نداشته باشی که براش خرج کنی!
این روزا اینگونه دوستان بر خلاف خطوط ایرانسل که دست هر بچه شش ماهه ای هم هست خیلی کم پیدا می شه.
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت   توسط غلامرضا
|
این افغانستان رفتن منم سنگک شده !!!
تا حالا دو بار با سلام و دعا و صلوات از خانه راه افتادم و ننه پشت سرم آب ریخته. ولی دست آخر باز کار یه جایی گیر میکنه.جریمه شدن به اتهام ! اقامت غیر مجاز در ایران و دادگاه رفتن و تعهد دادن و آخر سر هم به قول عربهای عراق ۱ خمینی جریمه شدن هم استرس خاص خودش رو داره.
در نهایت هم بعد از تحویل تمامی مدارک موجود و لازم به " فاتب " گفتن که 2 روز دیگه بیا پاسپورت ات رو تحویل بگیر . بعد 2 روز هم که مراجعه کردم پاسپورت ام نبود. یعنی تو اداره فاتب گم شده بود ! و من لنگ در هوا شدم...
تا اینکه امروز آخر وقت زنگ زدن که پاسپورت پیدا شده. اگه بدونی کجا بود؟! با یه غلامرضا جعفری دیگه که از طرف وزارت کار بود ، اشتباه شده بود ا خدا غلامرضا رو زیاد کنه ، ولی نه یکجا و اینجوری!
با این شانسی که من دارم و اینطور که بوش می آد شاید رفتن و متقابلا آمدن به این سادگیها هم نباشد.
شاید هم شانس دارم و خودم خبر ندارم!!
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت   توسط غلامرضا
|
آدمی = آه + دم
گاهی وقتها یک ثانیه خودش رو به اندازه عمری دراز می کند و گاه گاهی ساعات متمادی ، ثانیه ای بیش نیست. این چه نسبیتی است؟ خدا !
اما دلم می خواد همین گونه باشد. همین گونه خوب است.. همین گونه یعنی که در سمت رویش ، همین گونه یعنی که در سوی زایش ، همین گونه یعنی که در سمت و سوی شکفتن بمانیم..
بمانیم تا کودکان دبستان بیایند ؟!!!!
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت   توسط غلامرضا
|
یه وقتهایی که بیکار بودم، سبزی فروشی میکردم. کیلویی نبود. دسته ای می فروختم و یه بسته کمتر نمی دادم. چیزی که برام خیلی جالب انگیزناک بود این بود که:
جوونها می آمدن و اصرار می کردن و میگفتن که نصف بسته سبزی می خوان و من هم انکار که یه بسته کمتر نمیشه. بعدش می گفتند که :
" آخه ما دو نفریم.می مونه خراب میشه. " 

پیرمردها و پیرزنها هم دقیقا مشابه دیالوگ بالا ! اونها هم می گفتن که :نصف بسته سبزی می خوان و من هم انکار که یه بسته کمتر نمیشه. بعدش می گفتند که :
" آخه ما دو نفریم. می مونه خراب میشه. "

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت   توسط غلامرضا
|
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت   توسط غلامرضا
|
یک روز از روی نهایت عقده به پدرم گفتم :
" بابه ! اگه تو سواد دشتی مه رئیس جمهور موشودوم. "
پدر هم از روی عقیده کامل خندید و جواب داد:
" بچه ام! مه اگه سواد دشتوم ، خودمه رئیس جمهور موشودوم! حاجت به تو نبود!
حالی هم کی تو سواد دری ، خودتو زامت بکش رئیس جمهور شو.
همیالی نام بابه رخسنجانی!-اون موقع رفسنجانی رئیس جمهور بود- و خامنه ای و امام خمینی ره کی میدنه یا پدرهایشانه کی میشناسه؟ کدام نفری!چرا کی ایی آدمام از زامت خودون خو د یگ جای رسیدن.نه از سواد و نام و نشان بابه خو."
امروز که دارم به گذشته ام نگاه می کنم می بینم که در هر مرحله از زندگی یک سری سوالهای ساده ای برای انسان به وجود می آید که اگر به جواب آنها برسیم با یقین بهتری به جلو میرویم . و اگر به جواب نرسیم، عجیب چارچرخ پنچریم!
+ نوشته شده در شنبه دهم آذر 1386ساعت   توسط غلامرضا
|
ای خدای دانا و مهربان و صبور
یه حالی به من بده که خسته نشم و یه کم از اون صبر و حوصله ات رو هم می خوام.
بیشتر از اینکه ازت بترسم ، ازت خوشم می آد. آخه این چه خوفیه که توی دل من هست؟
ب
- چرا این صفحه کلید کار نمیک
+ نوشته شده در جمعه نهم آذر 1386ساعت   توسط غلامرضا
|
سلام
- به طالب آباد خوش آمدید.
در شهر خبری نیست.
خوشا به حالت ای روستایی چه شاد و خرم ، چه باصفایی
- خدا دلخوشی هیچ موجودی رو ازش نگیره. می دونم که خدا مهربون تر از این حرفهاست.خدایی که حتی به فکر یک عدد مورچه خیلی خیلی ریز و سیاه در زیر یه تخته سنگ بزرگ در دل یه کوه بزرگتر هست، مگه میشه که آدمی رو فراموش کند؟ چه در غمهاش و چه در شادیها شریکش نشود؟
وای از این همه نسیان...
4-5 ماه تمام طول می کشه تا گندم گندم بشه . اما نان برشته شدن یا خمیرموندن یا سوخته شدنش در نانوایی های شهر تنها 10 دقیقه هم شاید زمان نخواد. ولی مطمئنم که یک عدد روستایی آفتاب سوخته می فهمد – شاید نداند – که:
نان یعنی چه ؟!
در شهر همه چی سریع هست . سرعت آنقدر بالا هست که آدم رو یاد چرخش آدمها مثل رخت و لباسهای توی ماشین لباسشویی بندازه ؛ یا مثل صحنه چندش آور کرمهای سفیدی که به جان یک عدد لاشه کلاغ مرده افتادند و دارند می لولند و صدای ملچ و مولوچ ... و 10 دقیقه دیگه فقط پرهای سیاه می بینی.
و معده یه روستایی باید نتونه یک عدد پیتزا رو هضم کنه وبه قول معروف Error بده و Hang کنه. چون سرعت CPU معده روستایی افتضاحه و به درد عهد دوغ ! می خوره.. عهدی که ملت نفت رو به عنوان نرم کننده به بدنشون می مالیدند.
- در شهر خ ب ری نیست . در شهر خ ی ری نیست.
- دخترک بخوان؛
چوری یایم شرنگ می کند خودم شرنگ می کنم
همراه گلهای دشت لبای خو رنگ می کنم
سبزه به ناز می آید ...
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت   توسط غلامرضا
|
گفتم:
- بده یک بوسه بستان هر چه دارم مگه نرخ گل نشکفته چنده؟
گفتش:
-اگه می خوای به لبم بوسه زنی تو باید از هر چی داری و نداری! دل بکنی تو !
علامت تعجب چیز ! خیلی خوبیه.باید ازش استفاده کرد!
من هم نان و پنیر - بخور و نمیر - خود را فعلا تهنایی می خورم... بفرما !
گفتم :
- یک بوسه ام بده از من دو تا بگیر
گفت :
- بروووووووووووووووو بمیییییییییییییییر!
+ نوشته شده در سه شنبه ششم آذر 1386ساعت   توسط غلامرضا
|
بوی جوی مولیان آید همی یاد یار مهربان آید همی

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت   توسط غلامرضا
|