تبليغاتX
ریحان سبز

ریحان سبز

پشت این پنجره های بسته ی نا مهربون ...

در جشن و غم گل جانشین ندارد...

ولی اینجا درکابل به جز شمعدانی های پشت پنچره ها من گل دیگری ندیده ام. حتی در گلخانه های مشهور شهر نیز تنوع گلها کم است و اکثرا شمعدانی است.

در گل فروشیهای شهر نیز گلها مصنوعی است ....

ماشینهای عروس (قبل از محرم ) و حالا ماشینهای حاجی ها نیز با گلهای مصنوعی تزیین می شوند.

اینجا  کوته سنگی کابل است... و این ماشین هم روبروی یکی از گلفروشیها...

اینجا چهار راهی پل سرخ کابل است.

دوست دارم چشمهایم    *   چشمه ای زیبا شود

دوست دارم رود باشم     *    تا دلم دریا شود

...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت   توسط غلامرضا  | 

چنگ دل

خدا رو شکر امسال در مراسم عزاداری و سینه زنی در کابل، همه عزاداران پوشش مناسب و هماهنگ به تن می کنند و هیئت ها چنان منظم و با برنامه هستند که آدم را هر چقدر که بی اعتنا باشد باز جذب می کند.

جوانان مشتاق و پرشور هستند.مراسم ها هم از ساعت ۱۱ شب به بعد ختم می شود.

شکوه و عظمت است که موج می زند.

چنگ دل آهنگ دلکش می زند   * ناله عشق است و آتش می زند....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت   توسط غلامرضا  | 

برگ ریز

هوا سرد است و در هر وزارت خانه ای که وارد می شوم،انواع و اقسام اطلاعیه های ترحیم را می بینم. و به دنبال آن اکثر اهالی وزارت نیز کارشان تعطیل می شود تا مجلس ترحیم را گرم کنند.

در این هوا، پیرمردها و پیرزنها و بعضی از اطفال مثل برگ درخت می ریزند...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت   توسط غلامرضا  | 

خاطرات IT

یه بار یکی از دوستان بهتر از جان زنگ زده بود که :

- یه سوال دارم.تصمیم گرفتم خودم ویندوز نصب کنم.الان پیغام داده "press Any key."

اما هر چی می گردم این "Any key" رو پیدا نمی کنم.چیکار کنم؟

يه بار ديگه بحث " Safe mode" پيش اومده بود.گفتم F8 رو بزن.

گفت : زدم ولي هيچ اتفاقي نيفتاد.

گفتم : دقيقا چكار كردي؟

گفتش : كليد F رو 8 بار زدم.

يك بار ديگر هم Labtop يكي از عزيزان Hang كرده بود.زنگ زد و گفت : كامپيوتر Reset نميشه.همين جور روشن گذاشتم تا شارژ باتري تمام بشه !!!  و من از خنده مردم... ياد وقتي افتادم كه يكي از دوستان تعريف مي كرد: در يك زمين بزرگ فوتبال مي خواست موتورسواري ياد بگيره . وقتي كه سوار شده و راه افتاده ، بلد نبوده چه جوري موتور رو نگه داره.اينقدر دور زمين فوتبال چرخ زده تا بنزين موتور تمام بشه.....!

از تمام پیغامهای ویندوز هم از این پیغام خوشم می آد:

"?Do you Want To Save Changes"

 -این شماره های تماس من هم بالاخره تثبیت شدند:

۲۴۰ ۹۲ ۹۲ ۷۷ ۰۰۹۳

۸۵ ۹۵ ۱۲ ۷۸۶ ۰۰۹۳

در ضمن هر شب از ساعت  ۰۰ : ۲۰  الی ۳۰ : ۲۰ به وقت كابل ، با این ID در ياهو مسنجر ON هستم.

Gjafary@yahoo.com

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت   توسط غلامرضا  | 

؟

امروز برای لحظاتی گوشمان دراز شد. دراز شدنی!!!!!!

- یک رشته زنجیر به اندازه سست ترین حلقه اش ، استحکام دارد.

- یک ضرب المثل ژاپنی هم می گوید : " دم به دنبال سر می جنبد ". در زمینه مدیریت.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت   توسط غلامرضا  | 

صفای دل

 

عشق است اباالفضل... همین.

من از تمام جملات ماه محرمی فقط با این جمله حال کردم. اونم وقتی که با لهجه غلیظ ترکی بیان بشه.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت   توسط غلامرضا  | 

بالا و پایین

چیزی که زیاد هست آهنگهای هندی است.مخصوصا آهنگهایی که بزرگترهای ما با آنها جوانی کرده اند و امروز با شنیدن این آهنگها یاد ایام جوانی شان می افتند و به قول خودشان حاااال می کنند.

چیزی که زیاد است کورس زبان و کامپیوتر است.در هر کوچه پس کوچه ای هر کسی که با پدر مادرش قهر کرده پا شده یه کورس راه انداخته. کورس لسان انگلسی و کمپیوتر

چیزی که زیاد است سیم کارت و گوشی موبایل است.از هر شرکت رنگ رنگ. روشن ( آسان - راحت - عالی ـ عزیزان - سیم ۱ - سیم ۲)،افغان بیسیم ، اتصالات(مبارک - برکت ) ، اریبا ، ثریا ، افغان تله کام .اینقدر که نمی دانی کدام شماره را در دست داری.

چیزی که زیاد است شبکه های تلویزیونی است : آریانا - طلوع - آینه - تمدن - فردا - لمر - ملی - شمشاد - آشنا - نور - نورین - صبا و  شبکه های ماهواره ای

چیزی که زیاد است سگهای ولگرد است که گشنه هستند و بعضی هایشان هم هار هستند و خطرناک. باور کنید من تا حالا موش و گربه ندیدم.

چیزی که زیاد است سواریها و تاکسیهای " کورولا " است.و الحق که مخصوص این سرزمین ساخته شده است.با این جاده های پر از چاله چوله.

چیزی که زیاد است نمی گم بدبختی است، نه. بدبختی خوشبخت نبودن نیست.بدبختی نشناختن و آشنا نبودن با خوشبختی است. و مردم ما روزگارانی را خوشبخت زیسته اند و قدر آنرا خوب میدانند.

چیزی که زیاد است نعمتهایی است که خداوند به این سرزمین عطا فرموده است.اما افسوس که امروز این نعمات ، نقمت به حساب می آیند. باران و برف و باد بیش از آنکه پیام آور پاکی باشند ،یادآور آلودگی ها و آب گرفتگی های کوچه ها و خیابانها و چقک کردن سقفهای کاهگلی است.

چیزی که زیاد است "صالونهای آرایش و عروسی " آنچنانی با اتومبیلهای " لیموزین " است.

چیزی که زیاد است امید است. امیدی که با آن نه میشود شکم کسی را سیر نمود و نه جلوی گریه ها و ضجه های کودکی را گرفت که در بغل مادرش از شدت سرما و بیشتر گرسنگی زار میزند.

چیزی که زیاد است " کلب های زیبایی اندام و بدنسازی " است.

چیزی که زیاد است فروشگاههای مد و لباسهای آخرین سیستم و مانکنهای " هموتو خوبیش " است که در پشت ویترین مغازه ها جلوه گری میکنند. طلا و جواهرات اصل و بدل نیز فت و فراوان.

چیزی که زیاد است صدای " ۱۰ روپه ر ۶ تا " و " ۲۰ روپه لیلام است " و " پولدار کباب و بی پوله بوی کباب. هله خیز کو کی خلاص شد." است.

چیزی که زیاد است این است که فی الواقع چیزی نیست. هر چه هست همه رنگ و لعاب است.در اکثر چیزها و در اکثر برخوردها و رفتارها. رنگ و لعاب بسیار خرکی .

چیزی که زیاد است برق خشکیده چشمها است. چشمها نیز مثل خانه ها برق دایم ندارند. و نیز رژ لبی که بر لبهای ترک خورده کشیده شده است.

من برای اولین بار در عمرم یک جسد انسان را دیدم که در کنار خیابان یخ زده بود.

برای اولین بار خربزه خشک شده دیدم.

برای اولین بار زغال سنگ دیدم.

در دست یکی از مشتریان نانوایی برای اولین بار " چوب خط " را دیدم.

و برای اولین بار یک کلاشینکف را در دست گرفتم .سنگین بود.

وقتی که تیرهای چوبی سقف اتاق ها را دیدم یاد دوران کودکی ام افتادم.

- خدا کند که همیشه در سرزمین من فراوانی باشد...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت   توسط غلامرضا  | 

استامینوفن

برادر جان! برادر جان!

 نمیدونی چقدر سخته، وارث درد پدر بودن،

به فردا من امیدوارم،

- من و دوستان به داستانهای مثنوی مولانا رو آورده ایم.استغفراله!  داستانهای آخر مثنوی. مثل شاهنامه که آخرش خوش است...

- این بهار نو ز بعد برگ ریز   *     هست برهان بر وجود رستخیز

- باد خشم و باد شهوت، باد آز    *   برد او را که نبود اهل نماز

  • برنامه ریزی یک فرآیند مستمر و دائمی است...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت   توسط غلامرضا  | 

این روزا

- خوبه ولی بگیر نگیر داره.

نمیشه نمیشه ولی اگه بشه چی می شه.....

-اگه بهشون شمشیر بدی خودشون حق خودشونو میگیرن.لازم نیست دلت به حالشون بسوزه. یا یه تور بده تا ماهی بگیرن.

- دارم فکر میکنم از این لجن و کثافات دریای کابل در کجا می شه استفاده کرد تا هم چهره شهر عوض بشه و هم یه عده مشغول به کار شوند...

- آب حوض خالی کردن عزیز ، موج موج دل دریایی می خواد...

-تا چند وقت دیگه از بلاگفا رسما کوچ می کنم میرم رو وب سایت خودم. هنوز اسمی انتخاب نکردم.

www.xpir.com هم قبلا رزرو شده.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت   توسط غلامرضا  | 

نوستالوژی

یه روز می خوام برم اینجا...

آخر شعر سفر

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت   توسط غلامرضا  | 

هفت پشت

-هفت پشت من بدونند که در فاصله بین ساعت ۷ صبح تا ۷ عصر حمام رفتن ممنوع است. وگر نه ۳ روز پشت سر هم باید ۴ تا آدم رو با تمام امکانات حسابی تحویل بگیری و شهردار شون بشی.اگر چه اینجا وجود یک حمام با آب گرم بزرگترین نعمت الهی است.اینطور که من دیدم و شنیدم مردم در تابستان هر هفته و در زمستان هر دو هفته یکبار شاید! استحمام کنند.چون سوخت برای گرم کردن آب نایاب! است و من فکر میکنم این روال عادت شده است.سرو صورتها بسیار چرب و چیل است.و اصلا به روغن مو و ژل و این حرفها احتیاجی نیست.

- مردم ما عجیب به مفت خوری عادت کرده اند. و اصلا خودشان را باور ندارند.آخه تا کی باید چشم به دست خارجیها و سازمان ملل و هر کوفت دیگه ای باید بود؟و بعضی از متکدیان هم استعداد مادرزادی در به رحم آوردن دل رهگذران دارند.

کار تولیدی چه زراعت و چه مالداری و سایر کارها به نظرم بل کل تعطیل است. غله و آرد و روغن که از پاکستان میاد.گوشت سفت گاومیشهای پاکستانی که تر زده به دامپروری و مالداری افغانستان. پوشاک هم که اکثرا " لیلامی" یا همان " تاناکورا " است.

هیچ کجا و هیچ کسی طرح تولیدی ندارد و اکثر طرحها خدماتی! ، آموزشی و واسطه ای است.

-سوء تغذیه در افغانستان غوغا میکند.مخصوصا بین زنان و کودکان زیر ۱۵ سال.

یک سنتی در افغانستان هست که میگه غذای خوب برای پدر و پسر بزرگ هست که بیرون میرن و کار میکنند و نان آور خانه !! هستند. و هر چه نان و غذای ته مانده هست برای زن خانه و بچه های کوچکتر است. یعنی زن خانه سر سفره و همزمان با مرد خانه غذا نمی خورد و صبر میکند اگه چیزی از غذای مرد خانه باقی ماند او میخورد!!! باور کنید اینجوریه. عجب نان آوریه این مرد !

اکثر اوقات در خانه ها وعده نهار بی معنی است.صبحانه هم که همان نان و چای است.اگر چای شیرین بود یا کمی توت خشک یا کشمش هم کنارش بود، یعنی تو مهمان بودی و تو را تحویل گرفته اند...

در بعضی اداره ها هم نهار چیپس و ماست موسیر است.! چون بقیه غذاهای حاضری واقعا آلوده است.آدم جرات نداره آب رو قبل از جوشاندن بخوره...

یادم میآد در مراسم افطاری نهاد نمایندگی در ماه رمضان که اکثر کشورهای مسلمان غذاهای خاص کشور خودشون رو درست کرده بودند کشورهای پیشرفته تر بیشتر از مواد گیاهی و سالادها در غذاهاشون استفاده کرده بودند و بقیه کشورها بیشتر مواد گوشتی و چرب داشتند.الان میزان مصرف درست میوه و سبزی یکی از نمادها و شاخصه های توسعه و پیشرفت کشورها به حساب می آد.

نروژیها یک غذا داشتند به نام "؟؟؟؟ " که معادل فارسی اون میشد " گل سرخ در خمیر سفید " که این خمیر همون سیب زمینی آب پز و ماست بود.که با هم مخلوط شده بود و یک غذای کامل به حساب می آمد.گل سرخ اش سس گوجه فرنگی بود.البته اون چیزی که من دیدم گل سرخ پلاستیکی بود که وسط خمیر کاشته بودند!

-دم بر و بچه های مجمع فرهنگی دانشجویان افغانستان گرم. اینجا خوب با هم Match شدن.و کارهای تیمی و حمایت و یارگیری خوب صورت میگیرد.در کابل این شهر غریب سر هر چهارراه و گولایی - همان سه راهی - آدم یک دوست و آشنای با کلاس حتما می بیند.

- من حیث المجموع  "بنت القنسول " گل زیبایی است...

این روزها این ترانه از معین رو زیاد گوش میکنم:

- تو اون ابر بلندی که دستات شفای شوره زاره  *   اگه نوازش تو نباشه، گل گلخونه خاره

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت   توسط غلامرضا  | 

مارکو باغبان × عید قربان

ایستاده از چپ : من ، دوست جدید و پدرش

ما و ما و ما....

من در اینجا هم باغبانم ، باغبانی !

بعد از هرس این درختها مقدار زیادی چوب برای سوخت به دست آمد و موجب خوشحالی صاحب باغ شد.من نیز یک دوره کلاس "اصول و مبانی باغداری " را آموزش دادم .

ناجو (کاج)های سرسبز هرات باستان

در هرات کاج خوب رشد میکند.می شود با این درختان همیشه سبز یک پارک جنگلی بسیار زیبا ایجاد کرد.جایی برای تفریح و تفرج و دوچرخه سواری.به طوری که پارک چیتگر به گردش هم نرسد.به اینجا میگویند: "دالان سبز " که از هرات تا قندهار ادامه داشته است.

روز عید قربان در هرات

اینجا دروازه خوش در شهر باستانی هرات در روز عید قربان قرن ۲۱ است.حال می کنید؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت   توسط غلامرضا  | 

شوک!

در افغانستان روزهای جمعه روز تعطیل است. ولی تا اونجا که من تحقیق کردم! در پاکستان روز یک شنبه تعطیل است.

خلاصه:

 وقتی رسید به جمعه هفته دیگه تمومه           هر کی که خوش نباشه ،هفته اون حرومه...

حلا حساب کن ببین اگه در افغانستان هم روز یک شنبه تعطیل می بود من این ایکس شعر را چه چطوری باید می خوندم.بی قافیه و بی وزن.

از وقتی که وارد افغانستان شدم  ۱۲ روز میگذرد. موقع خروج از ایران که هیچ مشکلی نبود و به راحتی خارج شدم. ولی به محض خروج و از لحظه ورود به وطن انواع اشکاک ( جمع شوک ) بود که وارد می شد. اولش که در اداره نمی دونم چی که مهر دخول رو روی پاسپورتها می زدند، پاسپورت من رو توفیق کردند! ببخشید توقبف کردند و به سرعت با یه لهجه غلیظ گفتش که : ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ برو استه نشو!

و من فقط همین جمله آخرش رو فهمیدم.دوباره سوال کردم که : چی؟

و این دفعه فقط همین قسمت مفهوم رو تکرار کرد که :گوفتوم برو استه نشو!!!

بهش گفتم : باور اصلا نفهمیدم چی گفتی اگه ممکنه اون چیزایی رو که گفتی برام تو این دفترچه یادداشت بنویس.من الان تکلیفم چیه؟ باید چی کار کنم.

اینو که گفتم رفت رئیس اداره رو صدا کرد.برعکس بقیه جاها که رئیس ها شیک پوش و خوش اخلاق و مهربان و نرم هستند و سیگار هم نمی کشند و دود سیگار رو تو صورت آدم فوت نمی کنند این رئیس همه این خصوصیات رو نداشت و داشت... و اگه صورتم رو کنار نمیکشیدم دود سیگارش کورم میکرد.

آقای رئیس هم با یه دست خط خرچنگ قوقری یه چیزایی توی دفترچه ام نوشت.که پاسپورتم اینجا ضبط میشه و من باید برم نمایندگی وزارت امور خارجه در هرات و اگه دیرتر شد به خود وزارت امور خارجه در کابل .

و بعد فهمیدم که با ارایه گواهی اشتغال به تحصیل که از طرف وزارت علوم در ایران صادر شده و به تایید سفارت کبرای افغانستان در ایران هم رسیده پاسپورتم رو تحویل می گیرم. و این یک روال کاملا اداری -طبیعی است و باید طی شود.

و من همان جا عطای آن را به لقایش بخشیدم.

القصه... موقعی که می خواستم سوار اتوبوسهایی که طرف هرات می رفتن بشم یکهو با یه بنده خدای دیگه اشتباه گرفته شدم و اون منو صدا میزد که کجا داری میری؟وایسا اتوبوس ما الان می آد!

من هاچ و واج موندم مردد. که  شما؟ من؟ اتوبوس ما؟ (مثل اون لحظه هایی که آدم حتی یادش میره اسم خودش چیه!)

بعد که طرفش جلوتر رفتم می خندید و میگفت: کجا داشتی میرفتی؟گفتم هرات.چطور مگه؟ گفت:اتوبوس ما الان میآد و ما رو باید تا هرات برسونه.من گفتم کدوم اتوبوس؟گفت اذیت نکن دیگه.مگه تو از مشهد تا اینجا با ما نیومدی؟ گفتم نه! شاید با کس دیگه منو اشتباه گرفتی؟من از مشهد اصلا با اتوبوس نیومدم. بعد خوب نگاه کرد و یواش گفت: شاید.

شب شده بود که به هرات رسیدم....

وطن عجب بویی دارد ... پشت شیشه عینکم ، گرد و خاکها، گل شده بودند...

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم دی 1386ساعت   توسط غلامرضا  | 

این همه راه نیمه رفته...

فعلا فقط دارم تمرکز میکنم چه جوری میشه ۲۵۰ تا کامپیوتر رو در چهار طبقه یک ساختمان با کمترین هزینه و بهترین سرعت ممکن با هم شبکه کرد...

چه قدرتی داره این شبکه !

- جون جفتمون !~

بعدشم نمیدونم چه مشکلی هست که فقط میشه به قسمت مدیریت بلاگفا وارد شد و نمیشه وبلاگهای بلاگفا و پرشین بلاگ رو باز کرد..

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت   توسط غلامرضا  | 

حد وسط

من فکر می کنم در افغانستان هیچ چیز حد وسط ندارد.چون:

-امروز صبح در همین اتاق داشتم از سرما می لرزیدم و الان تنها با یک پیراهن راحت توی همین اتاق نشسته ام.

-امروز رفتم " کابل سیتی سنتر ".یک مرکز تجاری بسیار لوکس با پله های برقی و زرق و برق دار که از مرکز کامپیوتر میرداماد در تهران هم لوکس تر بود. دقیقا در کنار همین مرکز و دقیقا دیوار به دیوار آن دیوارهای خانه ها کاهگلی بود!!!

-در کنار خیابان که منتظر  "ملی بس " بودم دو تا خانم را دیدم که با هم بودند.یکیشان در زیر برقع  و حجاب کامل ! و دوستش! با make up آنچنانی که فیوز آدم را می پراند.

-در همان کنار خیابان یه بنده خدا را دیدم که برای یک مسیر کوتاه تاکسی را به مبلغ ۲۰۰ افغانی دربست گرفت و من در این "ملی بس " شاهد جنگ و درگیری بسیار شدید و شدید! بین "کلینر" و مسافران به خاطر " یک روپه " کرایه موتر بودم...

-در خیابان با دوستم راجع به گردش و تفریح و "چکر"حرف میزدیم که ناگهان یک خانم که جلوی ما راه میرفت برگشت و برخورد تندی کرد... و دقیقا چند قدم بعدتر یک خانم دیگه آنچنان تنه ای به جفتمان زد که نزدیک بود، ها!

-یک شبکه تلویزیون اصلا رقص و آواز پخش نمی کند و آن یکی تمام وقت رقص و آواز است.

- یک کارمند حقوقش در ماه ۲۰۰۰ افغانی است و دیگری ۳۰۰۰ دلار... با سطح تحصیلات یکسان و در یک اداره ؟؟؟؟!!

- صد رحمت به فهم و شعور و ناز و عشوه! و نزاکت در ایران... البته تا اینجای کار!

اما از همه این حرفها گذشته عجب خوب نانی داره این مملکت. از این لحاظ خدا را واقعا شکر میکنم که تا حالا نه در هرات و نه در اینجا نان سوخته یا خام ندیدم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت   توسط غلامرضا  | 

خنک نخوری!

اینجا فوق العاده سرد است.

الان که دارم این مطلب رو تایپ میکنم با اینکه تو اتاق هستم اما دستهایم به شدت در حال لرزیدن است.دیروز صبح هم که بی تجربه تر از امروز بودم....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت   توسط غلامرضا  | 

رود

سلام

تا اطلاع ثانوی این شماره تماس من است :

  ۷۹۸۴۴۵۳۵۸ - ۰۰۹۳

مخلص همه دوستان نازنینم هستم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت   توسط غلامرضا  | 

به حفغانستان حزیز خوش آمدید ...

 

 

دارم مارکوپولو بازی در می آرم چه جور .

از سه چهار روز پیش..

تا وقتی که من و خدا مهربان هستیم.

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت   توسط غلامرضا  |