همینجور که در این بعد از ظهر جمعه هلک تلک تو این خیابون پر گردوخاک کارته ۳ راه میرفتیم اومدیم توی یه کافی نت که تازه افتتاح شده بود به نام " سوری نت کافی " که دقیقا روبروی " کافی نت سپاس " دایر شده.تا ۳-۴ روز پیش که از اینجا رد شده بودم نبود.دیدم کافی نت خیلی شیک و پیکی هست.
هم کافی شاپ داره هم کافی نت.
با اینکه هیچ کاری در این دنیای سایبر نداشتم خوشمان آمد که بریم داخل و یک ناخنک به اینجا هم بزنیم ببینیم اینها چه سیستمی دارند و چطور میشه باهاشون همکاری کرد...
گفتم : میشه یه ۱۰ دقیقه فقط چک میل کنم؟ و آنتی ویروس هاتون رو چک کنم؟
گفت : مهربانی .. بفرمایید.. امروز هر چی بخواهید رایگان است حتی بخش کافی شاپ ...
با این حرف یاد یه خاطره توی خیابون ولی عصر افتادم.. " رستوران و فست فود هانی " با اون ساندویچهای واقعا شکم پرکن افتادم که آدم موقع خوردن فک اش هم درد میگیره از بس زیاد و خوشمزه هست..
یه روز پارک لاله بودم که ماموریت پیدا کردم هر جور شده باید دو عدد ساندویچ برای نهار ساعت ۳ بعدازظهرمان بخرم.اون روز ظهر کیف ام رو در مسجد دانشگاه تهران -وقتی خواب بودم- نمیدونم گم کردم یا به سرقت رفته بود و من جنابعالی یک ریال هم در جبیم نبود که حتی بخوام کرایه ماشین بدم...
خلاصه از پارک لاله تصمیم گرفتم با پای پیاده ( خط ۱۱ به قولی ) به یکی از نزدیکترین دوستان مراجعه کنم و ازش مایه بگیرم. مایه تیله رو گرفتم و اومدم دیدم به به ! ساندویچ هانی اینجا هم در خیابون ولی عصر شعبه داره ..داخل مغازه نفر بود اما درب شیشه ای مغازه بسته بود .دو سه بار اشاره کردم گفتند تعطیله.اما من اصرار که مشتری پروپا قرص " هانی" ام و ساندویچ میخوام ( همه ی اینا رو با زبان اشاره به اونا گفتم !! )
خلاصه یکی اومد در رو باز کرد و گفتم دو تا ساندویچ با مخلفات میخوام... دادند و موقع حساب گفتند : امروز رایگان است .. ما تازه این شعبه رو افتتاح کردیم..
خلاصه.. امروز همون حس تکرار شد ... تکرارشدنی!!!
مهربان ! حالا هم این مطلب رو در حالی که یک نسکافه گرم میخوریم و آهنگ " چون درخت فروردین " احمدظاهر هم بسیار آرام داره پخش میشه از این کافی نت مینویسم...
دیگر از این بدتر نمی شود.
احساس مریضی می کنید، نمی توانید لب به غذا بزنید و نمی دانید که چه احساسی دارید و به چه فکر می کنید. اما فکرتان خیلی مشغول است. یک لحظه خوشحالید و یک لحظه ناراحت، احساس آشفتگی و بی ثباتی میکنید. چه اتفاقی برایتان افتاده است؟ چهار هفته ی اولی است که با همسر آينده تان قرار ملاقات گذاشته اید.
اولین چیزی که ممکن است قبل از یک قرار ملاقات اتفاق بیفتد، احساس آشفتگی و وحشت است. ممکن است تا به حال براي يافتن همسر ايده آل خود با افراد زیادی قرار ملاقات داشته باشید، اما هر بار این احساس رخ می دهد. بعد از قرار، با اینکه همه چیز عالی و خوشایند بوده باز ممکن است دچار این احساس شوید، چون اینجاست که مجبور می شوید در مورد این موقعیت و فرد مزبور کمی فکر کنید. باید تصمیم بگیرید که آیا می خواهید با این فرد ادامه دهید یا اینکه همه ی وعده هایی را که شب گذشته با طرف داشته اید را امروز صبح فراموش کرده اید و نمی خواهید ادامه دهید. این مسئله برای همه ی ما اتفاق می افتد. همه ی ما در چنین موقعیت هایی احساس آشفتگی می کنیم.
برای بسیاری از افراد، روز های بعد از قرار روزهای فوق العاده ای هستند. احساس جذابیت و علاقه می کنید و احساس می کنید که کسی هست که دوستتان می دارد و برایش جذابیت دارید. اما ممکن است در قرار دوم به این نتیجه برسید که کاملاً در اشتباه بوده اید و احساستان درست نبوده است. پس از اتمام قرار ملاقات دوم، باز احساس فوق العاده ای به شما دست می دهد چون این بار دیگر آزمایشی واقعی بوده است و یکدیگر را دقیق تر مورد بررسی قرار داده اید. وفاداری ها ،قوه ی تعقلتان و جنبه های دیگر شخصیتیتان مورد آزمایش قرار می گیرد. تا این مرحله شما نباید هیچگونه رابطه ی فيزيكي با فرد داشته باشید.
بعد از قرار ملاقات دوم اگر واقعاً به این فرد علاقه مند شده باشید، احساس اضطراب و نگرانی خواهید داشت-- نگرانی برای از دست دادن این فرد. یا ممکن است این نگرانی به خاطر این باشد که فکر می کنید برای علاقه مند شدن عجله کرده اید و دوست دارید که از این مسئله خلاص شوید. اینجاست که ممکن است یک آینده ی ایدآل، دچار فاجعه و مصیبت شود. دست از نگران بودن بردارید و بگذارید که زندگی مسیر همیشگی اش را طی کند. خونسردیتان را حفظ کنید، هیچ جای نگرانی نیست. و در هیچ کار هم عجله نکنید.
از طرف دیگر ممکن است هنوز مطمئن نشده باشید که با این فرد صمیمیت برقرار کنید یا خیر، اما باز هم نگران نباشید. جذابیت روزهای اول آشنایی با یک فرد در همین است. در یک رابطه ی طولانی مدت، این روزها دیگر تکرار نمی شوند، پس سعی کنید که تا می توانید از این جو لذت ببرید. لزومی ندارد که یک رابطه ی جدیدی حتماً به ازدواج ختم شود. دیگر چنین طرز فکری نداشته باشید و از قرارهایتان نهایت لذت را ببرید.
تردیدهای زیادی در روزهای اول آشنایی وجود دارد، مثل اولین برخورد، اینکه سر قرار بروید یا نه، اینکه تلفن کنید یا نه، چه می شود اگر او سر موقع به شما تلفن نکند و...همینطور جلو می رود و هر روز تردیدها و دوراهی های جدیدی برایتان پیش می آید مثل اینکه، او را برای صرف قهوه دعوت کنید یا نه، اینکه با او به سينما برويد یا نه، اگر احساستان نسبت به او بیشتر شد چه کنید و....باز هم چیزی که به شما کمک میکند تغییر طرز فکرتان است، باید بگذارید زندگی روال عادی خود را طی کند، نباید نگرانی در مورد چیزی به خودتان راه دهید. شما زندگی همیشگیتان را داشته باشید، سر موقع همیشگی به باشگاه یا دانشگاه! بروید، کارهایتان را انجام دهید و نگذارید که زندگیتان از مسیرش منحرف شود.
وقتی دیر به دیر قرار ملاقات داشته باشید، آن انرژی لازم برای پیشبرد یک رابطه وجود نخواهد داشت. باید از همه فرصت هایتان استفاده کنید و با فرد مورد نظر بگذرانید. اگر فردی را واقعاً دوست داشته باشید، طبیعتاً می خواهید همیشه با او باشید تا بتوانید او را بیشتر بشناسید و عاشقش شوید. برای این منظور باید قرار ملاقات هایتان را بیشتر کنید تا صمیمیت بین شما بیشتر شود و گرنه فقط وقتتان را تلف کرده اید.
اولین چهار هفته زمان مهمی است چون در این دوران است که همدیگر را خواهید شناخت. اگر بتوانید این دوران را به خوبی پشت سر بگذارید، حتماً خواهید توانست رابطه ی محکمی ایجاد کنید.بهتر است از هر گونه رابطه ی جنسی در این دوران و تا قبل از ازدواج خودداری کنید. این دوران فقط دوران آشنایی است و اینکه ببینید از هر لحاظ با هم سازگاری دارید یا خیر. دوران پر خاطره ای خواهد بود، پس سعی کنید بهترین استفاده را ازاین دوران ببرید.
ممکن است احساس بی ثباتی و آشفتگی کنید، اما همه ی ما وقتی به گذشته نگاه می کنیم تا ببینیم عاشق شدنمان چه روندی داشته است، یاد چهار هفته ی اول آشنایی می افتیم. سعی کنید این چهار هفته را به قشنگ ترین حالت ممکن بگذرانید .
با تشکر از : ABCD
مسیر کوتاه کوتاه است ... آهسته قدم بردار....
گام به گام نه ، وجب به وجب
قدم بردار...
میدانی که من عادت دارم مشت مشت بردارم...
خيالم خاطرش چقــــــــــــــــدر جـمـع است، تنها نیست... ( لبخند )
شاخه ها خشکیده از درد
خنده ها پژمرده و زرد
کاش بارانی ببارد
در دل خاک...
گفت :" من تازه از وطن آمدم.در یک ساختمان کار میکنم.دوست دارم معمار شوم. در اینجا هیچ کاری یاد ندارم.استاد بنا یک پتک را به من میدهد و میگوید این دیوارها را خراب کن.از صبح تا شب کارم خراب کردن است.کی شود که آباد کردن را یاد بگیرم و معمار شوم...."
گلوله ای که تو را می کشد ، صدا ندارد....
- آی سدر سربلند و پرغرور ، ای درخت نازنین ، تو نماد سرزمین من میشوی ؟

تک درختی در نگاه جاده ام ...... باورم کن، مثل چشمت ساده ام
- از ظلمت شب نمی هراسم دیگر...
-در جودو فن - شانه گردان - و - ضد شانه گردان - شگرد من بود. ضدش امروز خوب به دردم خورد.البته دوستانه..
- امروز بالای تپه " بی بی مهرو " رفتم. در دامنه این تپه یخ و چخ ترین پارک مدرن ! رو دیدم. ولی در نوع خودش و در کابل امروز که زمانی در پارک و باغ سازی صاحب سبک بوده ، زیبا بود. از ۱۰۰ من ۳۵ میدم.
- هر چیزی نخت و تخت شی مزه میته...
- بز د پای خود ، گوسپند د پای خود (در مغازه قصابی آویزانند ).....
- از وقتی که آمدم وطن ، قسمت ریاضی مغزم دایم در حال تبدیل واحد افغانی ( Af ) و دلار( $ )به تومن ( Rls ) و مقایسه حاصل این تساوی با شرایطی که در ایران بودم و بعد نتیجه گیری از آن با شرایط موجود در کابل است... مثل این می ماند که بخوام تعداد گوسفندهای یگ گله را از حاصل تقسیم تعداد پاهای موجود بر 4 به دست آورم... و معامله با کلاه اضافه !!! زیاد انجام دادم.
- وقتی که چشمام رو میبندم ، آخرین چیزی که از مشهد در دهنم؟ ذهنم نقش می بندد : نه نه! زری و ضریح نه! اون چهار سبد گلی هست که بالای چهار گوشه ضریح امام رضا بود: از بالا به پایین هر سبد : گلایل صورتی ، گلایل سفید ، تک و توک مریم ، داوودیهای زرد و سرخ پر پر و درشت ، و پایین هم همیشک های سبز سبز.. حیف که نمیشد عکس انداخت.
* كه چو قبله ايت باشد به از آن كه خود پرستي *

۰ دقت ،سرعت ، قدرت، (مشتی قدرتمند است که با دقت لازم و سرعت مناسب و محکم و با ایمان زده شود ) وگرنه ممکن است محکمتر از آن بر سر خودمان فرود آید...
۰ اهداف بزرگ ، یک عدد روح بزرگ و انسانهای بزرگ می خواهد.که خلاصه اش می شه : جیگر میخواد.
. هر قدر که سعی میکنم در این آب قومیت گرایی تر نشوم نمیشود...
۰ باز هم گاهی دلم برای خودم تنگ می شود...
۰۰ پشت سر گذشته های بی هدف * پیش رو لشکر آرزو به صف
اگر بدانید چقدر هوس کردم این دوربین رو ببرم زیر یک عدد برقع و یه عکس از پشت نقاب توری برقع آبی رنگ بندازم..
تا ببینم آنوقت دنیا چه شکلی دیده می شود..
جهنم ضرر ..!!!!!
بنا به مصوبات پي در پي عليه انسانهاي سيريش و چوشك گر !! تا اطلاع بعدي از ساعت 12:00 شب به وقت كابل تا صبح علي الطلوع Online هستم. ديگه چاره نبود...
كور از خدا چي مي خواست ؟ ...
- اگر دو چشم روشن عشق به تو نگاه كنند ، تو ديگر از آن خود نيستي ...
با کشمش...
-نمیدونم این بچه کوچیک ها چه خطا یا گناهی کرده اند که حق ندارند با بزرگترها با هم سر یک سفره بنشینند... یا لا اقل یک گوشه از سفره در ظرف جدا ...