تبليغاتX
ریحان سبز

ریحان سبز

مناجات

- خدا جان! دوستت دارم

خدایا قلبهای ما را دگرگون کن سحرگاهان و بامدادان

خدایا یه حالی به ما بده

خدایا سرنوشت ما را خیر بنویس.

خدا جان! دوستت دارم

- خدابیامرز پدر بزرگم همیشه اول سال نو دعا میکرد: " خدایا در این سال نو از تو ، جان جوری و نام نیکی و وقت خوشی را آرزو داریم.به کرم و جود تو امیدوار استیم ."

- چقدر دلم در این روز آخر سال برای بهشت زهرا تنگ شده است...

- هفتاد سال عبادت ، یک شب به باد میره ..

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت   توسط غلامرضا  | 

نامزه!

چه ویرانگر، عجب شیرینی ای عشق

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت   توسط غلامرضا  | 

عطر نرگس و عطر نسترن...

 

ای از تو چراغ دیده روشن     *     ای در تو صفای باغ و گلشن 

تو جلوه ی مهر عالم افروز     *    آن شمع خموش درگه ات من

 لاله وحشی

                             - ای چشم و چراغ آشنایی   *     رخساره به من نمی نمایی؟

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت   توسط غلامرضا  | 

گور گور دراغ !

- دیشب باران بارید.نزدیک بود...کفشهایمان خیس شود ها!

صبح بخیر یار مهربانم... بیا کی بوریم به مزار...با هم ..بی تو صفا ندارد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت   توسط غلامرضا  | 

یگانه مشکل!

-فقط دلم خیلی هوای مزار شریف و قره غوژله رو کرده...

در سرزمین خودم و در سر  زمین خودم می خوام چند تا بید مجنون و کاج و نارون بکارم ، و کمی تخم چمن بر روی خاکش .... روز درختکاری و هوای خوب

-از یارو می پرسن: خدا بد نده چرا سیاه پوشیدی؟

میگه : آخه قراره تو یه نمایشنامه نقش سیاهی لشکر رو بازی کنم.

یه لبخند زورکی..

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت   توسط غلامرضا  | 

من و عمران

- بیاندیش و بیاندیش و بیاندیش و بیانداز...

- از نسیمی دفتر ایام بر هم می خورد    *     از ورق گردانی لیل و نهار اندیشه کن

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت   توسط غلامرضا  | 

Speed

BBC

Update every Minute!

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت   توسط غلامرضا  | 

یاد گرفتم در کاری که ازش سر در نمی آرم نظر ندهم... به هیچ عنوان!

و در تخصص خودم تا دلت بخواد کار کردم...ولی باز هم کم است..اینجا افغانستان است...

هر چه کار کنی جا دارد و نیازمند است.. دیگر برای کار، دغدغه  نان شب را ندارم...

فکرهای بزرگ ، قلبهای بزرگ ، دلهای وسیع ، دوستان خوب ،یاران صمیمی...

آخ خدا شکرت...

در بالای بلندی " تپه سلام "دارم به یک چشم انداز فکر می کنم...

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت   توسط غلامرضا  | 

دو و چنگ و کیلو و سنگ

بیرادر جانی ! کاسبی و کسب و کار مثل بند نیشکر است. بند بند و شیرین

به تیتر اصلا توجه نکنید.برای رفع تنوع هست!....

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت   توسط غلامرضا  | 

باغ و بهار کابل

لیسه (دبیرستان) پسرانه حبیبیه با تمام هیبت و عظمتش و تاریخ اش ، دریغ و صد دریغ که به اندازه یکی از مکاتب خودگردان در ایران هم کارآیی ندارد.

در این لیسه هم هر چه هست رنگ و لعاب از نوع بسیار خرکی اش هست...

در محوطه اش هم به هر طرفی که نگاه کنی میبینی نوشته شده : " بنیـــــــــــاد بیـــــــــــــــات "

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت   توسط غلامرضا  | 

بجنب پسر !

هی ! پیر شدیم یکی به ما نگفت بابا ....
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت   توسط غلامرضا  | 

خاطره ی خاک گرفته کارنامه

می دانی این هوا در اسفند ماه (حوت ) برایم چه بویی دارد؟

کلاس چهارم ابتدایی – بعد از امتحانات ثلث دوم – نزدیک ظهر- سر کوچه مادرم را میبینم که با چادر سیاه رنگ  دارد از دبستان مان که در محله دیگری بود می آید .رفته بود کارنامه ام را بگیرد. یک کارنامه سبزرنگ مچاله شده!!!! پر از نمره های بیست .

 – آخرش مادرم یاد نگرفت که کارنامه بچه اش را نباید مثل کاغذ باطله در دستانش مچاله کند و هنوز این داستان کارنامه برای تک تک برادران و خواهرانم تکرار می شود  !!!-

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت   توسط غلامرضا  | 

تلا ش و کوش ش

  •   حالا که قرار هست الگو باشم ، پس بهترین الگو می شوم ...
  • از کارخانه  دکور سازی اداری و خانگی " آذین دیکور " در کابل برای ساخت میزگرد اتاق جلسه آمده بودند. مسئول و مدیرش یک جوان خوش برخورد به نام آقای کریمی است.راجع به بازاریابی و نحوه برخورد با مشتری صحبت پیش آمد.آقای آذین دیکور !! گفت: " در کار ما فروشنده کسی است که بتواند یک تخت دو نفره به پاپ بفروشد !!!!  "
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت   توسط غلامرضا  |