تبليغاتX
ریحان سبز

ریحان سبز

صنم

-  F5 زدم. می خوام رفرش (refresh) بشم.

- وقتی که لبهایت را غنچه میکنی... من پرپر می شوم..

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت   توسط غلامرضا  | 

سايتها و نان و عشق

.www

//:http

//:https

POP3

OutLook Express

Mail2Web

ICDL

Plesk

Windows Server 2003

Canada

اين روزها همش اين كلمات در ذهنم راه ميروند و مي روند ... 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط غلامرضا  | 

...

دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت   توسط غلامرضا  | 

استقبال

- در بعد از ظهر آسمان صاف همراه با ابرهای پراکنده است...

- ببینیم و تعریف کنیم.من که چشمم آب نمی خورد...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت   توسط غلامرضا  | 

!

عجب سرعتی !!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط غلامرضا  | 

سوت -سوت - آهنگ غمگين و يك آرزو در سينه و دكلمه و كابل

گاهي وقتها فكر ميكردم بعضي چيزها كه براي من آرزو است در نظر خيلي هاي ديگه جزو نيازهاي روزمره شان است . مثل داشتن اوقات فراغت و يا داشتن خانه و ماشين شخصي..
امروز با دوستم در شهرداري كابل راجع به توسعه فضاهاي فرهنگي در سطح شهر كابل با مشاور شهردار صحبت كرديم ، شخص مسئول كه داشت چاي ميخورد آنچنان خنده اش گرفت كه چاي در گلويش گير كرد و نزديك بود در حد مرگ بخندد.... و گفت اين بهترين جكي بود كه امسال شنيده است...!!!!!!!!!!!!!!!!!!
خدايا اين كار ما كجايش خنده داشت؟ اين كار ما جزو نياز اگر نبوده باشد حداقل جزو آرزوها كه دسته بندي مي شود.و من هيچوقت به آرزوهايم نخنديده ام. الان كه دارم فكر مي كنم اشكم در مي آيد...
صد رحمت به گاو كه سواي همه فوايد جامد و مايعي كه دارد حتي تاپاله هايش را هم ميشود به عنوان سوخت تندور و يا به عنوان كود در پرورش گل رز سرخ به كار برد...
زمستانهاي كابل هم آنچنان سرد است كه به قول يكي ديگر از مسئولان شهرداري " حتي فكرهاي آدم را يخ ميزند ، حالا تو آمده اي و راجع به سرسبزي شهر گپ ميزني؟ دلت خوش است بچيم!!! برو بهار سال بيا همراه هم گپ ميزنيم".
حالا هم كه در كابل، بهار است و الحق كه بهار به اين باحالي تا به حال نديده ام، حتي در كرج كه فكر مي كردم بهترين آب و هواي دنيا را دارد فكرهاي يخ زده از دماغشان چكه مي كند و با يك فينگ به بيرون پرتاب ميشود...
خدايا خودت رحم كن.... به بزرگواري خودت از سر تقصيرات ما مردم بگذر... تو كه ارحم الراحميني...

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط غلامرضا  | 

Chaila

اینجا چیله است.جایی برای گفت و شنود و صحبتهای کاری و تجاری با اینترنت وایرلس در نزدیکی پل سرخ.

این نوشته ها را هم دارم با لب تاب جدیدم می نویسم.

گلهای رز سرخ هم چه به موقع باز شده اند.و در نگارش مطالب جدید کمک ام می کنند.

این دود سیگار در این هوای آزاد بدجور آدم رو اذیت می کند.

هوا هم میل به باریدن دارد...

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط غلامرضا  | 

بعد از خبر

علم و ایمان متمم و مکمل یکدیگرند.علم نیمی از ما را می سازد و ایمان نیم دیگر را هماهنگ با آن.

علم به ما روشنایی و توانایی می دهد و ایمان ، عشق و امید و گرمی.

مرتضی مطهری.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط غلامرضا  | 

Sal lal lam

سلام صبح سپيدم؛

وقتي كه بين خواب و بيداري، بيدار خوابم ميكني...

آرزو مي كنم كه همرهت باشم و پا به پا در روياهايت قدم بگذاريم.

 

ديدي! ديدي كه شعر كار خودش را مي كند.يك جمله ي ساده و تكراري چكه چكه راه خود را باز مي كند و تا اعماق چشمها پيش مي رود و چشمه مي جوشد و باران است كه مي بارد.

 

به يادم بيار كه چي شد؟ چه جوري شد ؟ اين همه احساس و بارش شهابهاي شبانه آسمان چيست ؟ براي كيست؟ اين سرزمين چطور فتح شد؟ چطور در باغچه ي چشمانت گل صدرنگ بهانه كاشته شد؟

چي بگم؟ چي بنويسم؟ خراب مي كني و ميسازي و مي گويي گزارش بده . هزاربار گقته ام سه نمره كم كن و معافم كن از نوشتن اين گزارش...

 

ببين عزيز، تا به حال به برگهاي شمعداني معطر دست كشيده اي؟ دستانت خوشبوست نه...

بگشاي دكمه ي پيراهنم را تا ببيني كه در نامه ي دلم چه نوشته شده.هر چند عشقها اينترنتي و ايميلي شده است....

 

گفتي برو رها كن و بگذر كه هاي وهوي اين شهر پرهياهو مرا گيج مي كند و نفسم را بند مي آورد....

عزيزم ! من هم آوارگي كوه و بيابانم آرزوست !

هر شب كه ماه از پشت كوه روبروي پنجره آرام و بي صدا نورافشاني ميكند و دانه دانه ستاره ها را با پرتو خود محو ميكند بين ستاره ها تهنا تو ميدرخشي و دوام مي آوري تا خود صبح و چيزي از تلالو و تلاطم كم نمي آوري.

همين گونه خوب است. بگذار همين آهنگ ملايم و آرام تا سحر بخواند:

داغ يك عشق قديمو اومدي تازه كردي

شهر خاموش دلم رو تو پر آوازه كردي

من فراموش كرده بودم همه روزاي خوبو

اومدي آفتابي كردي تن سرد غروبو

صبح كه شد ميفهمي كه تمام همسايه هايمان هم با ما همين ترانه را گوش كرده اند و ما تهنا نبوده ایم و تنها ما نيستيم ....

صبح كه شد به تو ميگويم:

سلام

سلام سلام

سلام سلام سلام

تا گل لبخند لبان تو بشكفد..

ديدي كه ياد مي گيرم چگونه ...

ببوسممت!

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط غلامرضا  | 

ستره صفا

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت   توسط غلامرضا  | 

آهان

امروز میروم بالای تپه های شهرک حاجی نبی - به قول دوستان: شهرک آته قربان-

تپه هایی که با چمنهای ریز و سبز ، رنگ شده اند.

در مطلب بعدی عکس اش را می گذارم. حیف که هوا ابری نیست ! وگرنه " نورعلی نور " میشد.

+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت   توسط غلامرضا  | 

احساس گل یاس

-وقتی که داری حس میکنی پر شدی از تمام خوبیها و رضایتمندیها
-موقعی که خدا رو با تک تک سلولهای بدنت احساس میکنی
-زمانی که عشق می کنی از اینکه زنده ای و نفش میکشی
-لحظه ای که می درخشی و نور ازت می باره
-مثل شراب مست میشوی و عطر گل یاس در تمام نفسهات می پیچه

               وای خدا ! دوستت دارم و هوای این بنده ات را معطر نگهدار...

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت   توسط غلامرضا  | 

کانکت و کنتاکت

سلام
خو !(خب) نقل کو (کن) ،دیگه قصه کو  ...
این جمله ، تقریبا ۹۰ درصد مکالمه ی یک ساعته ای بود که این بغل دستی ام در چت با طرفش داشت.

اینقدر بلند بلند صحبت کرد که اصلا یادم رفت چی می خواستم بنویسم.

خو !(خب) نقل کو (کن) ،دیگه قصه کو  ...

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت   توسط غلامرضا  |