بابا
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت   توسط غلامرضا
|
- ماه ام ز ره رسید، ولی نارسیده رفت
حرفی نگفته و سخنی ناشنیده رفت ...
من پیش او دویدم و واپس نکرد روی
از پیش رو چو اشک به دامن چکید و رفت...
- من مردی را دیدم که شش ماه است که نخندیده است.
او در افغانستان زنی زیبا را دیده است که لباسهای کهنه و مندرس به تن داشته است. او می داند که لباس مناسب برای زن چه حکمی دارد...
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت   توسط غلامرضا
|
گاهی وقتها دانایی تبدیل به یک درد جانکاه می شود...
و نادانان آسوده اند ...
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت   توسط غلامرضا
|
باز به گلشن بیا
آب رخ گل بریز...
شانه به کاکل بزن
نکهت به سنبل بریز ..
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت   توسط غلامرضا
|
دل که افسرده شد از سینه بیرون باید کرد
مرده هر چند عزیز است نگاه نتوان داشت ...
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت   توسط غلامرضا
|
هرآنکه جانب اهل وفا نگهدارد
خداش در همه حال از بلا نگهدارد (حافظ)
مواظبم باش ...
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت   توسط غلامرضا
|
با برگ گل نوشته به دیوار باغ ما
وقتی بیا که حوصله غنچه تنگ نیست ...
+ نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت   توسط غلامرضا
|
یک مادر و پدر با یک خدای خوب ...
روز مادر مبارک
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت   توسط غلامرضا
|