ملاقات در شب مهتابی
امشب با مرگ قرار ملاقات دارم،
وعده ی ساده ای است،
در حالی که در زیر نور ماه مزرعه ام را آب می دهم،
با هم چای می خوریم،
و راجع به کشت و کارهایمان با هم حرف می زنیم.
در این چند روز آخر مانده به امروز
آرامش دردناکی وجودم را در بر گرفته
می خواهم از او بپرسم:
حال پدر بزرگ چطور است؟
مادر بزرگ چی؟ محمد رضا چه کار می کند؟
و اگر خوش اخلاق و خندان بود بپرسم:
نوبت من کی می رسد...
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت   توسط غلامرضا
|