وقتی که او بخواهد...
وقتی که او بخواهد به همین سادگی که می خوانی روی می دهد:
- یک روز که از کار بیابان به طرف خانه مان می آمدم ، یک عدد اتوبوس را دیدم که از خیابان اصلی روستا به سمت جاده می رفت.
یک عدد بچه محل مهربان ! را هم دیدم که پنجره اتوبوس را باز کرد و داد زد:
" غولام ریضا! بیا کی بوریم کربلا!"
دست تکان دادم و لبخند زدم و داد زدم:
" خو زودتر موگوفتی ، قد از ای حال و روز پر از خاک کی نمو شه!"
جلوتر دیدم که یک عدد پیرمرد که یک عدد گونی پر از علف بر پشت و یک عدد داس در دست داشت ، گونی و داس را یک گوشه در کنار خیابان روستا گذاشت و سوار شد و رفت کربلا ! بی هیچ مقدمه ای و با دنیا دنیا اشتیاق...
- وقتی که او بخواهد به همین سادگی که می خوانی روی می دهد:
.
.
.
.
بی هیچ مقدمه ای و با دنیا دنیا اشتیاق...
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت   توسط غلامرضا
|