خاطره ي يك (اسم )
9-10 ساله بودم. اواخر تابستان بود و ما تازه به يه محله جديد نقل مكان كرده بوديم.و همبازي هم نداشتم.
يه روز كه بچه هاي كوچه فوتبال بازي مي كردند و یه يار! كم داشتند به من گفتند كه بيا بازي و برو گلربان!(همان دروازه بان ) باش.
خلاصه گرم بازي بوديم ، كه يه اسم جديد به گوشم خورد! -كامران- و تا اون روز يه همچين اسمي رو نه خونده بودم و نه شنيده بودم .اسم يكي از بچه هاي تيم ما بود.
بعد همون پسره به من گفت كه: پاس بده !
من هم در حالي كه توپ كاشته رو مي خواستم شوت كنم هر چی فکر کردم اسمش یادم نیامد یکهو داد زدم: "بگير رامكال "
كه ديدم جمعيت از خنده منفجر شدند؛ و شروع به مسخره كردن جناب رامكال كردند.
آخه خدايي كم شبيه به اون جانور راكون كارتون استرلينگ هم نبود.
جناب رامكال هم صاف اومد طرف من و از يقه من گرفت و گفت :" يادت باشه اسم من كامرانه نه رامكال" .
بعد كه تو مدرسه با هم همكلاس شديم فهميدم اسمش " كامرانه " و فاميلش هم " پاك صفت "
ولي از اون به بعد فقط من تو كوچه مون بین همبازیها بهش ميگفتم كامران!
